السيد أحمد الهاشمي ( مترجم وشارح : حسن عرفان )
61
جواهر البلاغة ( فارسى )
بنابراين ، بلاغت ، تنها به پديد آوردن معانى ارجمند و گزينش واژههاى روشن و استوار نيست . بل بلاغت ، علاوه بر اين دو ، چيز سومى را نيز فرا مىگيرد و آن ، به وجود آوردن شيوههاى مناسب براى پيوند بين آن معانى و الفاظ است . پيوندى كه به الفاظ ، توان و زيبايى بدهد . و ملخص القول : انّ الامر الّذى يحمل المتكلّم على ايراد كلامه فى صورة دون اخرى و يسمّى « حالا » و إلقاء الكلام على هذه الصّورة الّتى اقتضاها الحال يسمّى « مقتضى » و البلاغة هى مطابقة الكلام الفصيح لما يقتضيه الحال . كوتاهسخن اينكه : واقعيتى كه گوينده را به گزينش شكل ويژهاى از سخن و عدم گزينش صورت ديگرى مىكشاند ، « حال » ناميده مىشود . و ارائهء سخن به شكلى كه حال ، آن را طلبيده است « مقتضى » نام دارد . و هماهنگكردن سخن فصيح با آنچه « حال » و « مقام » آن را خواسته ، بلاغت است . توضيح : گاهى شنونده ، سخن ما را نمىپذيرد . در اين هنگام ، ما سوگند ياد مىكنيم . در اينجا نپذيرفتن شنونده ، « حال » و « مقام » است و با سوگند آوردن سخن ، « مقتضى » است و اينكه گوينده ، سخن فصيح را در جايى كه شنونده آن را نمىپذيرد ، با سوگند بياورد بلاغت است . بلاغة المتكلم بلاغة المتكلم هى ملكة فى النّفس يقتدر بها صاحبها على تأليف كلام بليغ مطابق لمقتضى الحال مع فصاحته فى اىّ معنى قصده . بلاغت متكلم « بلاغت متكلم » صفت پايدارى در جان است كه دارندهاش هرمعنايى را كه بخواهد ، مىتواند با كلام بليغ ، ارائه دهد يعنى سخن فصيح هماهنگ با مقتضى حال بياورد . گفتنيها : ضمير « بها » و « صاحبها » به « ملكه » و ضمير « فصاحته » و « قصده » به كلام
--> چه بسا واژهاى در جايى نيكوست و در جاى ديگر ناگوار ، و چه بسا كلامى به خودى خود ، خوب و فريباست و اگر در غير جايش بيايد و در غير محلش به كار رود از بلاغت بيرون مىرود و هدف تيرهاى ناقدان قرار مىگيرد .